پرسيدم عشق چيست:گفت اتش است!گفتم مگر ان را ديده اي؟گفت نه.در ان سوخته ام...
مرگ ان نيست كه در قبر سياه دفن شوم مرگ ان است كه از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم...
گوش كردن را ياد بگير !فرصتها گاهي با صداي بسيار اهسته اي در ميزنند...
سرنوشت ننوشت .گرنوشت بد نوشت: اما... اما باور كن!نمي توان سرنوشت را از "سر" نوشت...
روزگاريست در اين كوچه گرفتار توام...با خبر باش كه در حسرت ديدار توام...
گفته بودي كه طبيب دل هر بيماري...پس طبيب دل من باش كه بيمار توام...
شايد زندگي ان جشني نباشد كه ما ارزويش را داشتيم...اما حال كه به ان دعوت شده ايم پس بگذار تا ميتوانيم شاد باشيم...
عظمت عشق را درك كن زيرا به خاكستر وجودت هم رحم نخواهد كرد...!
اي كاش دل هايي كه هنوزم مي طپد واسه بهار ...در امان بمونن از اين بازي تلخ روزگار...
انگاه كه خنده بر لبت ميميرد.چون جمعه پاييز دلم ميگيرد.ديروز به چشمان تو گفتم كه برو...امروز دلم بهانه ات مي گيرد...
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط ..:: حسین ::..
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
امشب ازاون شباست كه دلم مي خواد داد بزنم توشهر اين غريبه ها دردمو فرياد بزنم
مي خوام بگم كه باختمش اما چقد مي خواستمش
احساسی غریب و دوگانه ، گاهی همراه رضایت ، گاهی تا هم آغوشی نفرت ! ! !
کشمکشی است میان ذهن آشفته و دل .
کاش زمانی که تبعید به هستی می شدم در صندقچه وجودم دلی نمی گذاشتم.
کاش می شد در قرنطینه ذهن ، افکار و خاطرات را به دلخواه حبس کرد ،
ای کاش زندانبانش من بودم.
کاش پوچی آینده بر امید امروز پیروز نمی شد.
کاش لااقل در تنهایی می شد بغض را آزاد کرد.
ای کاش می شد دیوارهایی تنهایی را خراب کرد بی آنکه بر سر دیگری می ریخت.!!
کاش بی ترس می شد مرگ را در آغوش گرفت و فشرد
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..