... آنگاه که بگویی
به نام خدا
خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او را
یاری خواهم کرد
خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد
اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد
دریای آرزویت مرداب غم نگردد
بر چهره ات نبینم گردی زنامرادی
از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد
جام دلت همیشه لبریز شهد بادا
در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد
براي تو نوشتم كه بيايي و بخواني اما نه تو و نه هيچكس نخواهد دانست كه من براي تو نوشتم و همچنان شعرم ناخوانده باقي خواهد ماند اما من باز هم براي تو خواهم نوشت
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
کاش دربازار صداقت كمي ارزاني يود كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف تزين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
پیشنهادات یک کتاب جیبی
· درامور خیریه شرکت کن.
· هرگز از فروشنده بی ادب خرید نکن. حتی اگر مدتها در آرزوی آن کالا بوده باشی.
· هر چند وقت یک بار به جایی برو که صدای ناله درهای چوبی شنیده شود.
· به اطرافیانت نظر کن و از میان آنها یکی را که شایستگی دوست داشته شدن ندارد برگزین و دوست بدار.
· وقتی پاسخت منفی است آن را طوری بیان کن که هیچگونه ابهامی در شنونده ایجاد نکند.
· به خاطر داشته باش که شخصیت کودک تو همچون کیفیت سوپ است ! هر دوی آنها خانگی است.
· هر گاه خواستی چیزی بخری که در عمر هر آدمی فقط یک بار لازم می شود, بهترین آنچه را که در توانت هست بخر.
· به محض آنکه ازدواج کردی به فکر پس اندازباش تا فرزندانت به راحتی تحصیل کنند.
· تعصباتی را که بر پایه نژاد , جنس, مذهب و یا سن هسـتند, محکوم کن.
· یک چتر قرمز بخر. به این ترتیب یافتن تو در میان انبوه چترهای تیره آسان می شود ضمن اینکه در روز بارانی رنگ زیبایی به طبیعت می بخشی.

لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..







( romain gary) اين هم سخناني از رومن گاري -
نويسنده -
1.نسلي که خود را هدر رفته احساس نکند آشغالي بيش نيست
2. روزي با داشتن يک تخم مرغ فکر ميکردم همه دنيا مال من
است ولي حالا با داشتن همه دنيا فکر نمي کنم يک تخم مرغ
داشته باشم
3.سفيد گاهي همان سياه است که خود را جور ديگر جلوه
ميدهد
منبع : مجله چلچراغ
برگزیده ای از حرفهای بزرگان
انسان باید از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارائه می شود ، بهترین را برگزیند .
فقط كفش ميداند كه جوراب سوراخ است يا نه!
امروز همان فردايي است كه ديروز اينقدر منتظرش بودي
انديشه كردن كه چه بگويم به از پشيماني است كه چرا گفتم
برتري نماز اول وقت به نماز اخر وقت ماننداخرت است بر دنيا
غم هايت را جار نزن ، چون همين دردهاي روزگار است كه تو را همچون يك خمير شكل مي دهد و بزرگت مي سازد
ما نمي توانيم ديروز را تغيير دهيم ولي مي توانيم فردايمان را با امروز بسازيم
بهره ما از زندگي به اندازه عشقي است كه ايثار مي كنيم نه به اندازه معشوقي كه بدست مي آوريم
عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباري نيست . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن !
احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم،عشق نیز
اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه كه ديگران با اهميت تصور ميكنند، تعيين نكن، زيرا فقط تو ميداني كه چه چيزي برايت بهترين است.
گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند
اينكه من دست خالي به سوي مردم دراز كنم و كسي چيزي در آن نگذارد بدبختي نيست. بدبختي اين است كه من دست پر به سمت مردم دراز كنم و كسي چيزي از آن برنگيرد
چرا در جستجوی محبت هستید،خود خالق و باعث محبت باشید
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
یک نفر دلتنگ است یک نفر می گرید یک نفر سخت دلش بارانیست .....
یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد
بغض کالی دارد یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال ...........
*************************************************
دلتنگي !!!
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
هم صداي قاصدک هاي تکلم مي شدم
مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنّم مي شدم
زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا که در چشم تماشا يک توهّم مي شدم
آرزو مي چيدم از رنگين کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم
مي تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازي عشق و تبسم مي شدم
کوچ مي کردم ازين تنهايي خاکستري
بي ريا همسايه ي لبخند مردم مي شدم
کودکي آن سوي حسرت چشم در راه من است
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
« ؟ »
*************************
یا حق
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
یک نفر دلتنگ است یک نفر می گرید یک نفر سخت دلش بارانیست .....
یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد
بغض کالی دارد یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال ...........
*************************************************
دلتنگي !!!
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
هم صداي قاصدک هاي تکلم مي شدم
مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنّم مي شدم
زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا که در چشم تماشا يک توهّم مي شدم
آرزو مي چيدم از رنگين کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم
مي تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازي عشق و تبسم مي شدم
کوچ مي کردم ازين تنهايي خاکستري
بي ريا همسايه ي لبخند مردم مي شدم
کودکي آن سوي حسرت چشم در راه من است
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
« ؟ »
*************************
یا حق
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..

ای نازنین لبانت را از خنده باز کن
تا بتوانم عشق را درسرخی وقشنگی لبانت دریابم
وبایک بوسه مزه عشق را بچشانم
و پشت میله های قفس غم آوارگی ایم را احساس نکونم
تا از بیهودگی نجات یابم
ای نازنین اگه تو بخواهی از من جدا شوی
آسمان چشم ها یم ابری خواهد شد
تیرگی آن را می پوشاند
و قطره قطره اشک را بر گونه ام نمایان می کوند
بیا که تنها نگاهم به دنبال توست

نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد
یاعلی
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
ديشب غزلی سرود عاشق شده بود
با دست و دلی کبود عاشق شده بود
افتاد و شکست و زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود عاشق شده بود
بر پيکرم آشيانه بستی رفتی
بگذاشتيم در اوج مستی رفتی
آهنگ دلم بود کنارت باشم
قانون دل مرا شکستی رفتی
علی پورشهری
يک نفر مست پيش می آيد
جام در دست پيش می آيد
چه کسی گفته که عاشقی جرم است
اتفاق است پيش می آيد
علی طلوعی
من تشنه ام از سراب نفرت دارم
دريازده ام از آب نفرت دارم
با خود ببريدم به سراپرده ياس
آهسته من از شتاب نفرت دارم
علی پورشهری
گاه از اين مردم بی درد بدم می آيد
و از اندوه گل زرد بدم می آيد
هر چه عشق است لگدمال خزان بايد کرد
آه از اين واژه نامرد بدم می آيد
علی پورشهری
خوشا عشقی که در افکار پيچد
چو پيچک در دل ديوار پيچد
نشيند بر دلی از جنس خارا
چو می در خانه خمار پيچد
حميد عظيمی
ابليس شدم برای کس خم نشدم
رانده شدم از بهشت آدم نشدم
گفتند برو که شايد آدم بشوی
آخر به شما چه به جهنم نشدم
؟
تو به من خنديدی و نمی دانستی من
به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان در پی من تند دويد سيب را دست توديد
سيب دندان زده از دست توافتادبه خاک و تو رفتی
و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا
((خابه کوچک ما يسب نداشت))
؟
حالمان بد نيست غم کم می خوريم
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
ژخود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
تهیه شده از مجلات ِ ماهانه
ـــــــــــــــــــــــــــ
? صاعقه ?
ای دوست ببین از دل و جان آمده ام
سوگند که با عهد ونشان آمده ام
صد چاک شد این سینه بی کینه من
چون صاعقه ای با حرف نهان آمده ام
ـــــــــــــــــ
? اگـــر ?
اگر این دنیا یک باغ باشد
تو تنها گل ِ این باغی
اگر این دنیا یک آسمان باشد
تو تک ستاره این آسمانی
آه ....
من دارم برای تو احساس خرج می کنم
ای سردتر از یــــــــخ !!
ـــــــــــــــــــ
باور کنید
ماه مغرور نیست
ستاره های حسود
پشت ِ سرش صفحه گذاشته اند
ـــــــــــــــــــ
? چه دیر ?
در دل تاریک شب، این گریه بی تابم کند
چون طلا در کوره ام، این گریه ها نابم کند
چه دیر فهمیدم عزیزم دشمنی با تو خطاست
دوستی با تو برایم طلاست
ــــــــــــــــ
? تنهای من ?
بار دگر کتاب دلم را مرور کن
از فصل فصل خاطره هایم عبور کن
در خواب های من ز چه تکرار می شود
یک شب خودت میان اتاقم ظهور کن
تنهای من ، تمام غزل های من توی
خود را در میان شعرم مرور کن
ـــــــــــــــــــــــــ
? لبخند تازه ?
دخترک چشم عسلی
میان کاه و گندم
از نبض عاشقانه مرد می گفت
از بهشت آبی آیینه
و مرد در فکر لبخند تازه ای بود
که پشت پرچین ها گم شد
ــــــــــــــــــ
? قصه من ?
این قصه ، قصه ی من است
همان که روز و شب ، هنوز
مرده و زنده می شوم
و بودنم ، همین و بس
یک لقمه نان ، یک کاسه آب
؟؟؟؟
نوار قصه ام هنوز
به انتها نرفته بود
که در گیر مشکلات
هزار پاره شدم
و شیشه عمر قصه ام
هزار تکه می شود
؟؟؟؟
هنوز قصه ی من است
همان که روز و شب هنوز
مرده و زنده می شود
و بودنم ، همین وبس
یک لقمه نان ، یک کاسه آب
ـــــــــــــــــ
? دو بیتی ?
با تو همه چیز را مهیا دارم
هم خشکی و آسمان و دریا دارم
پس تا که تو را به سجده باشم
همه وقت
سجاده ای به اندازه دنیا دارم
؟؟؟؟
شب، ماه مرا به آسمان خواهد برد
چون کـاه مرا به آسمان خواهد برد
سجاده، طلوع ِ جاده ام خواهد بود
این راه مرا به آسـمان خواهد برد
ـــــــــــــــ
? ردپای عشق ?
آمدی تا بار دیگر در دلم غوغا کنی
آمدی تا عاقبت عشق مرا رسوا کنی
به دل گفتم بشو در سینه زندنی
بدون عشق هم می توانی زندگی از سر کنی
دل ِ خزان گرفته ام سبز شد در عشق تو
اما تو می خواستی مرا در عشق خود تنها کنی
به وقت رفتنت ناگه ز هم پاشید آینه ی
احساس ِ من
جستجو کن درنگاهم ردپای عشق را پیدا کنی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد
ـــــــــ
اونیکه اونقدر تنهاست که تنهای از روش خجالت می کشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عاشق هرکس شدم شد نصیبم دیگری
دل به هرکس دادم زد به قلبم خنجری
من سخاوت دیده ام دل به هرکس می دهم
شر م دارم پس بگیرم انچه بخشیده ام
عاشق هرکس شدم شد نصیبم دیگری
دل به هرکس دادم زد به قلبم خنجری
من سخاوت دیده ام دل به هرکس می دهم
شر م دارم پس بگیرم انچه بخشیده ام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...
امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .
امشب که شعله می زندم ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مردم برای تو
من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد
از تو یک بهونه ساخت
با تو می شد که صدام
همه جا روپر کنه
تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموم شدم
****
نه یه دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود
i love you
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
دل رنجور من از سينه ، هر دم مي رود سويي
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
رهي ، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
و ...
طريق عشق پر آشوب و فتنه است
بيفتد آنکه درين راه با شتاب رود ! ! !
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
در شهری که مردانش ز نامردی از کور عصا می دزدند
منه ساده دل محبت جستجو کردم


دلم برايش تنگ است ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد ودستهاي سپيدش رابه آب مي بخشيد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود .....
كسي كه بود با من و بي من ماند ...
كسي كه .... آه ...
دگر كافيست ...
?
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
نمی دانم چرا آدم ها خوشبختی خود را باور ندارند و تنها از روزنه های کوچک محرومیت های شان به زندگی نگاه می کنند. من یاد گرفته ام که شادمانی یا مصیبت، ساخته ی ذهن ماست. ماهستیم که واقعیتی خارجی را سعادت یا بدبختی می نامیم. مشکلاتی که امروز با آن مواجه ایم ،فردا به سان خاطره ای باقی خواهند ماند. تنها در حد یک خاطره ...
دنیا را اقیانوسی تصور کنید که امواج متلاطم آن،شما را به غرق شدن تهدید می کند. اگر آرام و سرشار از اعتماد و ایمان به خداوند باشید امواج آرام خواهند گرفت .

لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
غصه ميخوردم كفش ندارم... يكى را ديدم پا نداشت..
دل میشکنیم
میسوزونیم
اصلا مهم نیست واسمون
اما تا ما رو میشکنن
مینالیم از دست زمون

اگه مست مستی بگو یا علی
اگه می پرستی بگو یا علی
به بالای دست علی که دست نیست
تو که زیر دستی
بگو یا علی

مي گن هرچي كه بشكنه از ارزشش كم مي شه تنها يه چيز كه هرچي
بيشتر بشكنه با ارزش تر مي شه ، اونم دله ………..
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
سلام به همگی
هر کدوم از عزیزان از متنهای من خوششون اومد
و نتونستن کپی کنن در قسمت نظرات بگن من براشون میل می کنم.
کوچیکه همه شما حسین
نفس نفس دوون دوون در پی آرزوهامون
نه شب داریم نه روز داریم بی هدف نگاهمون
ما که میخواستیم دنیا رو تو دستامون برده کنبم
ببین چه جور برده شدیم تو دست پست دنیامون
دنبال میز و صندلی آتیش میدیم به هر دلی
چقدر دلم کرده هوای خونه های کاگلی
عاشقیا به قیمته عشق دیگه بی حرمته
تو دوره دوز و کلک دیوونگی قنیمته
دروغ و نیرنگ و کلک
بازار داغ قیل و قال
وقتی که پای سود میشه
هرچی حروم میشه حلال
از حرمت نون و نمک مونده فقط حرف و حدیث
دیگه کی یادش میمونه معصومی چشمای خیس
دلا و راستی میشم واسه سکه و پول و اعتبار
دیگه چه ارزشی دارن دلای تنگ بیقرار
هیچ کسی برده نمیشه
گرگ بیابونن همه
دنیا رو به ناممون کنن
بازم میگیم خیلی کمه
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..

فقط می تونم اینو بنویسم
صفا و یکرنگی در این دنیا قدیمی شد
به جان حضرت آدم که آدم هم قدیمی شد
به گرد شهر می گردی به دنبال جوانمردی
برو بیهوده می گردی جوانمردی قدیمی شد
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
سنين آرزون (آرزوي تو)
اورييمده تنهاليق آدلي بير سئودا ياشايير (تو قلبم عشقي به نام تنهايي زندگي مي کند)
گوزومده اوزون يولار حسرتي ياغير (تو چشمام حسرت جاده هاي دراز مي بارد)
کونلومده سينم سنه چاتماغ آرزوسي ( در وجودم آرزوي رسيدن به تو )
اللريمده بير اووج سوگي گويه اوزالير ( تو دستام عشق بزرگي به آسمان اوج مي گيرد)
آياقلاريمدا آغير يوللار گئديشين آغريسي (تو پاهام درد سنگين رفتن جاده ها )
ديليمده سئودالي گونلرين سن ترانسي (در زبانم ترانه روز هاي با تو بودن )
ايندي اورييم ، گوزلريم ، کونلوم ، اللريم ، آياقلاريم ، ديليم و عومروم سني گوزلير ...
( حالا قلبم ، چشمام ، وجودم ، دستام ، پاهام ، زبانم و حتي عمرم منتظر توست ...)

لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
اگردورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا آنست که نامت را همیشه زیر لب دارم

تنهایی ام را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
سلام ، من نه فرشته ام ونه از جنس آسمون ، و نه به قول اون نويسنده معروف يک کلوخ تيپا خورده ، من فقط يه آدمم ، يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن !!
کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به يه چيز بخندن ، به يه چيز اشک بريزن ، و فهم و ادب و ايمان چاشني صداقت کلامشون باشه .
به همون خداي آسمونا اينا شعر نيست شعار نيست لااقل براي من نيست
اينا از عمق وجود م بلند ميشه .
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..

اگه کسی رو دوست داشته باشی.نمی تونی تو چشماش زول بزنی.نمی تونی دوری
شو تحمل کنی.نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری.نمی تونی بهش بگی
چقدر به اون نیاز داری.واسه همینه که عاشقان دیوونه میشن .....
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
با بال شکسته پر گشودن هنر است
اين را همه ی پرندگان می دانند...
من اسير غم چشمان کبوتر بودم
بام چشمان تو پروازم بود
و نمی دانستم گاهی بام هم دام شود
دل که بيچاره ی پرواز بود
يادگاری شد و در بام افتاد
ماندگاری شد و در دام افتاد!

لينك ثابت
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
همیشه از خدا یه مونس می خواستم که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه، سنگِ صبورم باشه .چه زود خدا به آدمایِ دل شکستش امید می بخشه و دلهایِ خسته و تنهایِ اونارو زنده می کنه.
.... تو بی سر و صدا اومدی تو زندگیم، ساده و بی ریا مثلِ خنده ها و نگاه های معصومانه ات. اسمِ زیبایِ تو را در آسمان به جستجو نشسته و چیده ام.
شاید عشقِ تو والا ترین مقامی است که به افتخارِ آن نائل آمده ام.
دوست دارم روشنی بخشِ زندگیِ من تو باشی تو که تمام ِسلولهایِ تنم رو بنام خودت قباله کرده ای، دوست دارم وقتی به خانه می آیم دست هایِ مهربانِ تو به استقبالِ چشم هایِ منتظرم به پرواز درآیند.
تو زمینی نیستی، تو فرشته ای هستی که خدا بر سرِ راهِ من قرار داده است.
هر شب وقتی به جستجویِ تو می نشینم آسمان را در نگاهم جا میکنم ناخودآگاه به سجده می روم و تو را می بارانم.
تو شاه بیتِ غزل هایی هستی که جرقه اش را در ذهنم می زنی.
من دیگر از آنِ خودم نیستم بلکه خودم را در تو خلاصه کرده ام. همیشه در خاطراتم دست در دست تو باغچه زندگیمان را در ذهنم به تصویر می کشم.
بی تو تاریکم و با تو یلدایی ترین شبِ سال.
کنارم باش تا آجرهایِ زندگی را رج به رج در زیرِ ایوانِ نگاهت بچینم و بیتوته ای را که سالهاست در زیرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام و با مردمان چشمت به زندگی نشسته ام را به گریه وامدار زیرا در یک چشم بر هم زدن سقفِ آرزوها بر سرم آوار خواهد شد.

لينك ثابت
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط ..:: حسین ::..
به نام او
آس اول به شما خورد ، حاکم بازی شدین
حکم و دل کردین و از حکمتونم راضی شدین
دل تو یار تو و دل منم یار منه
توی دستم دل ندارم ، ولی هوادار منه
دل تو با دل ما رحم و مروت نداره
روی شاه خستهً ما ، آس پیک و میذاره
اگه کُت شم ، بازیه عشقمو باختم به چشات
امتیاز اولو میدم ، میمیرم تو نگات
شما به شیش رسیدین هیچی نصیب ما نشد
شاه مست دوتا چشمات ، روی دستت پا نشد
میشه امید تو رو فقط تو یه جمله نوشت
فکر کردی میام به جنگت ، فقط با یه سرباز خشت
دل تو شاه دل و رو دل ما سر می زنه
به دلت بگو عزیزم ، آس دل دست منه
همه حکما دست تو ، بی بیِ ، بی دل واسه ما
همه دلها دست تو ، یه دل عاشق واسه ما... 
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط ..:: حسین ::..

فصل حقیقی عشق لحظه ای است
که دریابییم تنها ماییم که عاشقیم
و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است
و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود .
بوسه ای به وسعت تمام احساسات من نسبت به تو
عاشقتم تا ابد
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..
چه وحشى است آن عشقى كه گلى مى كارد و مزرعه اى را ريشه كن مى سازد، آن عشقى كه ما را به روزگارى احيا مى كند و به قرنى سرگشته مى نمايد.
«جبران خليل جبران»
- يك قطره عشق، والاتر از يك اقيانوس عقل است.
« بلز - پاسكال»
- دنيايى كه در آن زندگى مى كنيم، از عشق مسرور است و ما بدون اين سرور، لحظه اى آرام نخواهيم گرفت.
«كريستيان بوبن»
- عشق عبارت است از عكس العمل تمايلات ما كه ديگر متعلق به شخص خود و مالك نفس خود نباشيم.
«لئو تولستوى»
- عشق بر عاشق امير است اما در قبضه اقتدار معشوق اسير است.
«عين القضات همدانى»
- عشق، خطرى است در كمين تنهاترين كس.
« فردريش نيچه»

- عشق الهى هم اكنون براى تصحيح اين وضع به كاملترين كار خود سرگرم است.
«كاترين پاندر»
- عشق انسان به خداوند، با عشق او به ساير ابناى بشر اثبات مى شود.
«دالايى لاما»
- عشق كور است و عشاق كارهاى احمقانه را نمى توانند ببينند.
«كريستوفر مارلو»
- هرگونه نفرت و انزجار را با عشق پاسخ گوييد و در اين زمينه از هيچ كوششى فروگذار نكنيد.
«حضرت عيسى مسيح»
- با عشق شروع مى كنم و با عشق به پايان مى برم. همان گونه كه زندگى يك انسان بزرگ با عشق شروع و با خدا به پايان رسيد.
«اوشو»
- وقتى عشق به خود را از دست مى دهيد، عشق يارتان نمى تواند احساس بهترى در شما به وجود آورد.
«جاى گرى»
- عشق هميشه تنها دغدغه زندگى مردم بوده است و اين سرنوشت جامعه مرفه است.
«ناپلئون بناپارت»
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط ..:: حسین ::..